با آمدن اولین روز هفته، ساعت زندگی دوباره کوک میشود و شمارش معکوس برای انجام تمامِ کارهای تلنبارشدهای که به گردن شنبه افتاده بود آغاز میشود.
اما روایتِ شنبه برای بچهمدرسهایها رنگوبوی دیگری دارد؛ برای آنها، شنبه یعنی بوی لباسهای اتوکشیده، کفشهای واکسخورده، ناخنهای کوتاه و موهای اصلاح شده. این همان آیینِ همیشگیِ اولِ هفته است که با صدای زنگ ساعت و هیاهویِ صبحانه شروع میشود.
مادران با هزار امید و آرزو پاره تنشان را زیر سایه قرآن، راهی مدرسه میکنند.هر مادری در خیالِ خود، آیندهای برای فرزندش میسازد. یکی جگرگوشهاش را در روپوشِ سفیدِ پزشکی میبیند، دیگری در قامتِ یک مهندس. یکی او را خلبان میداند و دیگری، او را مردی میبیند که قرار است روزی حافظ این آب و خاک باشد.

شنبهای که رنگِ خون گرفت
اما از یک «شنبه»ای به بعد، در یکی از دورترین نقاط این سرزمین، حال و روز شنبه به یکباره دگرگون شد. زندگی، طعمِ شورِ خون و بوی دود و باروت گرفت.دیوارها فرو ریخت، نیمکتها شکست، و ردِ خون، بر صفحات دفتر مشق، جای جوهرِ خودکار را گرفت.
تا دیروز، بچهها با لباسهای فرم رنگیشان راهی مدرسه میشدند؛ اما آن شنبه، نوبت والدین بود که با یونیفرمِ سیاه، عازمِ قتلگاهِ کودکانشان شوند؛ دستهایشان را به جانِ خاک بیندازند و هر کدامشان دنبالِ پاره تنشان بگردند.
پدری با همه توانش سنگها را پس میزد و مادری که همین صبح، زلفِ کودکش را شانه کرده بود، حالا میانِ آوار، دست در خاک داشت تا ردی از جگرگوشهاش پیدا کند.
در آن «شنبه خونین» زنگ پایان مدرسه شجره طیبه طوری به صدا درآمد که گویی میخواست شرق و غرب عالم را خبردار کند و گوش فلک را از فریاد مظلومیتِ کودکان میناب کر کند.
چراغ مدرسهای که به یاد کودکان میناب روشن میشود
و حالا، زمان گذشته است؛ اما اینجا در فرسنگها دورتر از میناب، در گوشهای از شهر مقدس مشهد و در جوار بارگاه امام هشتم(ع)، مدرسهای چراغ کلاسهایش را به یاد کودکان میناب روشن میکند.
با آمدن شنبه کلاسها دوباره پُر میشوند. مدادها روی کاغذ حرکت میکنند. فریاد شادی و خنده بچهها سکوت مدرسه را میشکند و زنگی که روزی برای پایان مدرسه «شجره طیبه» به صدا درآمد، امروز برای آغاز مدرسه «شهدای میناب»، نواخته میشود.
از این پس، کودکانی که پشتِ نیمکتهای این مدرسه مینشینند، هر صبح با دیدن تصویرِ «ماکان» که بر دیوار مدرسه نقش بسته، به او سلام میکنند و با خود عهد میبندند که نام و یاد او را در مسیر زندگیشان زنده نگه دارند.

نامِ ماکان و 167 شهیدِ دیگر، از این پس در زنگهای صبحگاه، در صفها و در کلاسهای درس، بارها و بارها تکرار خواهد شد.
روایت همدلی همسایههای مدرسه «شهدای میناب»
و اما یکی از زیباترین فصلهای این روایت را باید در همدلی همسایههای مدرسه جستوجو کرد؛ آدمهایی که مدرسه «شهدای میناب» برایشان فقط یک ساختمان تازه در محله نیست، بلکه خانهایست که قرار است صدای خنده و بازی کودکان از آن بلند شود.
همسایههایی که هر کدام به اندازه توانشان قدمی برداشتند تا سهم کوچکی در بازگرداندن زندگی به مدرسه داشته باشند؛ یکی برای تمیز کردن کلاسها آمد، دیگری گوشهای از حیاط را سامان داد، یکی دستی به سر و روی راهروها کشید و آن دیگری هم برای آماده شدن فضای مدرسه، وقت و انرژی گذاشت.

در میان این رفتوآمدها، زنان و مادران همسایه حضوری پررنگ داشتند؛ مادرانی که شاید هیچکدام ماکان را از نزدیک ندیده بودند، اما نامش را شنیده و قصهاش را به دل سپرده بودند.
حالا ثمره این همدلی، همین کودکانی هستند که قرار است در مدرسه «شهدای میناب» پشت نیمکتها بنشینند؛ درس بخوانند، بزرگ شوند، آینده بسازند و به احترامِ «ماکان» و همهی 167 شهیدِ دیگر میناب، سهمِ خود را برای ساختنِ فردایی آباد ادا کنند.
گزارش از سارا آویشی





